تبليغاتX
دختر پائیز
در پس هر خزان بهاریست سبز آنجا که شکوفه ها به خورشید لبخند میزنند...

هر وقت دلم مي گيرد مي گويم به نام خدايي كه همين نزديكي است ....

مي نويسم در سكوتي كه يك دنيا دلتنگي دارد :
مدت زمان زيادي است كه نمي توانم بنويسم هر بار كه مي نويسم بغضي تمام گلويم را مي گيرد كه قدرت نوشتن را از من مي گيرد و با خود مي گويم چرا؟؟

اين بار اشكهايم مرا وادار به نوشتن مي كند تا بنويسم از دردي كه گلويم را مي فشارد و رنگ از رخساره ام گرفته است.
كاش مي دانستي اين روزها بر من چه مي گذرد كاش !

روزهايي كه بغض براي لحظه اي مرا رها نكرد روزهايي كه هر لحظه اش با غريبي و بي تابي و سوزي در سينه مي گذشت كه توان حرف زدن را از من گرفته بود و لحظاتي تنها تر از تنهايي دل

من و با تنهاييام تنها بزار دلم گرفته روزهاي افتابي وبه روم نيار دلم گرفته

دلم گرفته
لحظاتي در سكوت اشكي كه از چشمانم سرازير بود در تنهايي و بغضي كه در جمع در گلويم بود .
كاش مي دانستي چقدر از اطراف اذيت شدم كاش !
خدايا كمكم كن كه بنويسم . كاش واژه اي پيدا مي كردم كه كمي از دردم را تسكين دهد اما واژه اي پيدا نمي شود كه ارامم كند .كاش به راحتي مي توانستم حرف دلم را بزنم اما نمي توانم

لحظاتي كه هيچ تكيه گاه و پناهي برايم نبود و هر لحظه اش دست نيازي به سوي خدايم به اين اميد كه كمي
آرام شوم.

حالا زمستان گذشته است
گل ها شکفته اند
باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است
و تو اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي
بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت را ببينم
زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است.
تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم.
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم.
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گلها.
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم.
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم
سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم
پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز....

 

+ مورخه  87/02/14   نویسنده مریم بنی جمالی | 
 

تمام خاطرات من  اشکای چشمهای منه

دیگه باید خواب ببینم دستات تو دستایه منه

اما بدون با عکس تو این روزها رو سر می کنم

خیلی بدی کردی به من محاله من  ولت کنم

کدوم گلایمو بگم یه عمره از تو دلخورم

تو فکر هیچ چی را نکن من غصه هاتو میخورم

بازم خدا دل منو با درد و غم نشونه کرد

 تو هم برو مثل همه تنهام بذار و برنگرد

اما هنوز  من چشم بدرم

نیستی بی تو من در به درم

نیستی ببینی که بی تو تنها

بی دست گرمت تو اوج سرما

فکر نمی کردم روز جدایی

به دیدن منه تنها نیایی

ساده عشقمو بهش فروختم

وقتی که دیدمش بدجوری سوختم

 

کاشکی میرفتی...

حیا نکردی؟؟؟

 

خیلی دلم گرفت ازت

دیگه سراغمو نگیر

فقط یک عکس ازت دارم

بیا اینم ازم بگیر

یک روز میفهمی قدرمو

اما نمیدونی کجام

بمیرم واسه غربتم

محاله اینورا بیام

یک عمره بغض تو گلوم

یک آه سردی تو صدام

مهمون نوازی این نبود

خاک خدا دارم میام

منکه دیگه دارم میرم

نگیر از تو حرفی نزن

خدا نگهدارت باشه

گرچه دلم رنجید ازت

 

یادت بیاد حرفهای منو... اشکای منو... 

آخه برات من چه کار نکردم

زجرم  میدادی دعات می کردم

چه شبها  من غصه هاتو خوردم

تو فکر می کردی دارم میخندم

یادت میاد من همونی هستم

که شب ها تا صبح بیدار مینشستم

دستات تو دستم

نگام میکردی

کاشکی میرفتی

حیا نکردی

 

 

+ مورخه  87/02/08   نویسنده مریم بنی جمالی | 

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love  است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوست دارم تا اخرین نفس عزیزم  

+ مورخه  87/01/28   نویسنده مریم بنی جمالی | 
قسمتی از نامه چارلی چاپلین به دخترش :

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده !

هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان

نکن! قلبت را خالی نگهدار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت

 جای  دهی سعی کن فقط یک نفر باشد .

به او بگو که ترا بیشتر از خودم  و کمتر از خدا دوست دارم زیرا

که به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم .

 

تقدیم  به مریم  که معنای نگاهش چیزی جز تداوم عشقمان نبود.

 

 

+ مورخه  86/12/16   نویسنده مریم بنی جمالی | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن خوار شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز اشد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه یادم گل یاد تو درخشید

 

باغ صد خاطره خندید

 

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آکوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب و آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

شاخه ماه فرو ریخته در آب

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دلداده به آواز شبآهنگ

 

یادم آمد تو بمن گفتی از این عشق حذر کن

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب آئینه عشق گذران است

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا که دلت با دگران است

 

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

 

نتوانم

 

نتوانم

 

 

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 

چو کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو بمن سنگ زدی

 

من نرمیدم

 

نگسستم

 

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

 

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم

 

نتوانم

 

 

اشکی از شاخه فروریخت

 

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

 

اشک در چشم تو لرزید

 

ماه بر عشق تو خندید

 

 

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیدم

 

نرمیدم

 

نگسستم

 

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

 

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

فریدون مشیری

 

+ مورخه  86/11/24   نویسنده مریم بنی جمالی | 
به خدا گفتم :

چه طور میشود بهتر زندگی کرد؟

خدا گفت :

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر .

با اعتماد زمان حالت را بگذران .

بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمانت را نگاه دار و ترس را به گوشه ای انداز .

هرگز شک هایت را باور نکن و به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است بشرط آنکه بیاموزی

چگونه باید زیست !

  پس به قول زنده یاد دکتر علی شریعتی :

خدایا چگونه زیستن را بمن بیاموز چگونه مردن را

خود خواهم آموخت !

 

 

+ مورخه  86/11/04   نویسنده مریم بنی جمالی | 

((السلام علیک یا ابا عبدالله))

 

ایام سوگواری سرور و سالار

 

 شهیدان حضرت امام حسین (علیه السلام)

 

و ۷۲ تن از یاران با وفای آن

 

حضرت بر تمامی عاشقان و

 

شیعیان تسلیت باد.

+ مورخه  86/10/27   نویسنده مریم بنی جمالی | 
برای بیرون کردن آدم از بهشت بهانه ای بدست خدا دهد خداوند چشمانش

رابست تا شیطان آدمی را وسوسه کند که :

اگر از گندم بخوری جاودانه خواهی شد و خدایی خواهی کرد و ... آنچنان

میگفت که آدمی فراموش کرد او دشمن آشکار اوست ... با هر سخن 

شیطان آدم و حوا قدمی بسمت میوه ممنوعه میرفتند ... هر یک خوشه ای

برچیدند و به دهان بردند ... آسمان تیره شد شیطان مستانه میخندید

خنده ای دلهره آور که نوید بخش پایان خوشبختی و آغاز عمری رنج برای

انسان بود . خوشه ها را در پشت خود پنهان کردند پرده ها افتاد ... هر دو به

تن عریان هم مینگریستند و ... 

فرمان رسید : 

از بهشت بیرون شو و بر زمین پای بگذار . حیران و سر گردان و غریب .

فریاد زدند خدایا ... خاموش ... مگر نگفتم که ابلیس دشمن آشکار شماست

سکوت و ترس بر جان آدم افتاد دیگر نمی دانست چه باید بکند  ... در آن

لحظه آدم دید که بر گونه هایش چیزی می لغزد دست بر گونه نهاد و برای

نخستین بار اشک را شناخت اشکی که به آدم هدیه شد تا با آن آتش

درونش را خاموش کند و خداوند به او کلمه ای آموخت تا با آن ابراز پشیمانی

 کند.. آدم توبه کرد و خداوند پذیرفت و از نافرمانی آدم درگذشت اما اجازه

 نداد  که آندو به بهشت باز گردند .

زمین ماوای آندو شد و  تلاش برای زندگی آغاز شد .حوا  آبستن است

و چشم براه نسلی که باید شریک  گناه پدر باشند وحال آدم بر زمین چنگ

میانداخت و تلاش میکرد تا لقمه ای نان در آورد . تلاش میکرد تا آنچه را که

در بهشت از آن منع شده بود با ذلت بدست آورد . خودش خواسته بود ...

خودش خورده بود... و حالا باید تاوان خواسته خود را بدهد . ای کاش تنها

خودش تاوان میداد اما فرزندان او هم میبایست تا ابد برای بدست آوردن

هر وجب از این خاک کمر به قتل هم ببندند و برای داشتن مشتی گندم

خونها بریزند ... آدمی کجایی؟؟  این زمین که برای داشتنش می جنگی

تبعید گاه توست و آن گندمی که برایش تلاش میکنی همان میوه ایست

که خوردنش  تو را به اینجا آورد و خواسته هایت  که فرمانبردارشان هستی 

همان شیطانیست که تو را فریب داده   .

روزگاران زیادی گذشت و انسان فراموش کرد که از کجا آمده و کیست .

حال بر سنگ و چوب سجده میکرد و بندگی میکرد کسی را که او را ،فریب

داده هزاران رسول و پیامبر آمدند تا او را به یاد اصل خود آورند اما جز اندکی

هیچ کس بیاد نیاورد ...و هر کلمه تغییر کرد آنگونه که انسان خودش

 میخواست. خواسته هایی که هر دم او را درون باتلاقی فرو میبرد و همیشه

انسان از خود میپرسید :    چرا؟

خدا وسیله ای شد برای رسیدن به آنچه هست  

شیطان بهانه ای شد برای آنچه از دست رفت  

زمین گهواره ای شد برای دلخوشی

عشق بهانه ای شد برای زندگی

زندگی بهانه ای برای مرگ

اختیار پوششی برای جبر

گناه بهانه ای برای زجر 

 اشک دستاویزی برای بخشش

اما در این میان کلمه ای بود که هرگز تغئیر نکرد و انسان همواره در آخرین

لحظات به آن پناه میبرد و آن کلمه چیزی نبود جز عنصر آفرینش  چیزی  که

هیچ مخلوقی جز آدم و فرزندانش توان درک آن  را نداشتند کلمه ای که ذات

خدا بود هدیه ای که حتی شیطان نتوانست با هزار نیرنگ ذره ای از آن را

از دل آدم برباید و آن چیزی نبود مگر

 

                  (( عشق ))

+ مورخه  86/10/16   نویسنده مریم بنی جمالی | 

و در آن هنگام خداوند خطاب به  فرشتگان گفت:

میخواهم در روی " زمین " جانشینی برای خود بگمارم ....

همهمه ای در میان فرشتگان به  پا خواست ... خداوندا آیا میخواهی موجودی را جانشین خود قرار دهی که زمین را با جنگ و خونریزی و فساد بیالاید حال اینکه ما همیشه در حال

پرستش و شهادت به یگانگی و پاکی تو هستیم .

فرشتگان آنگونه سخن می گفتند که گویا دیده بودند آن موجود

چه خواهد کرد . خدا گفت : ساکت! و فرشتگان سکوت کردند و

و خداوند از خاک موجودی آفرید پست و پلید تا آنکه از روح خود در آن دمید و نام" آدم "بر او نهاد .دستور داد که فرشتگان در برابر او سجده کنند , تمام هستی سر تسلیم در برابر امر پروردگار فرود آورد ... اما نه گویا هنوز یکی ایستاده و با خشم و حسد پیکر آدم را نظاره میکند و ناگهان فریاد کشید من سجده نخواهم کرد  عرش به لرزه در آمد زیرا که برای اولین بار بود که کسی بر امر خالق معترض بود فرشتگان از هم میپرسیدند او کیست ؟ غریبه نیست... او  از عرشیان است...آری آشناست... او "عزازیل جن" است  . عزازیل  لب به سخن گشود که من از آتشم و آدم از خاک پست , من از او برترم ,  گویا که در آن لحظه عزازیل تنها نگاه بر ظاهر خاکی آدم انداخت زیرا که اگر نگاه بر دل آدم می کرد بی شک میفهمید جز آتش چیزی درونش نیست.

خدا خشمگین شد, عزازیل مهلت خواست به پاس هزاران سال بندگی, خدا به او مهلت داد تا آخرین روز دنیا  و خواست که آز دید آدم پنهان بماند و سوگند یاد کرد به بزرگی خدا  که من آدم را گمراه خواهم کرد و او را به درک خواهم فرستاد . فرشتگان در توهم و تعجب بودند که خداوند برتری آدم را برایشان نمایان کرد

آنگاه خدا "عشق "را عرضه کرد , هیچکس نپذیرفت , آدم دست دراز کرد و عشق را برگرفت. خدا" اختیار" را عرضه کرد همه سر باز زدند و باز آدم دست دراز کرده و آن را نیز برگرفت ... خداوند

یک به یک عرضه میکرد و آدم یک به یک بر میگرفت و عزازیل  دم به دم خشمگین تر میشد و حسادتش بیشتر میشد و فرشتگان ایمانشان به خداوند خالق آدم . دستور رسید عزازیل را  از بهشت  بیرون کردند و نام" شیطان "بر او  نهادند و بهشت را بر آدم عرضه کردند تا در آن بیاساید اما هشدار داد که هر چه میخواهی بکن اما  لب به "گندم" نزن زیرا که اگر به آن نزدیک شوی مجبور خواهی شد تا آخرین روز دنیا بدنبالش باشی و برای بدست آوردنش" رنج "بکشی پس از آن دوری کن!!!

مدتی بود که آدم در بهشت  بود  از تنهایی خسته شد و از خداوند درخواست کرد که برایش همدمی خلق کند . خداوند

به آدم گفت خودت هر چه میخواهی بساز تا من به آن جان دهم آدم که تا آن زمان جز فرشته چیزی ندیده بود چیزی ساخت به شکل فرشته و نام" حوا " بر آن نهاد تا به امر خدا حوا نیز  جان گرفت و حقیقتی آغاز گشت بنام " زندگی " .

اما خداوند گفته بود:

 میخواهم در روی " زمین " جانشینی برای خود بگمارم ....  پس او در بهشت چه میکند؟؟؟

کم کم زمان آن رسید که آدم هبوط کند و از بهشت بیرون شود , اما به چه علت و با چه بهانه ... در اینجا هدف خلقت شیطان

آشکار شد... شیطان با نیرنگ دوباره وارد بهشت شد تا.......

هبوط

+ مورخه  86/09/22   نویسنده مریم بنی جمالی | 

بنام آنکه راز جاودانگی را در عشق بنا نهاد

 

من همان غریبه دیروز , آشنای امروز , و فراموش شده فردایم

 

پس در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی

 

برای تو می نویسم , آنکه شب تا صبح و سپیده تا غروب قلبم را 

 

  به چنگ آورده ای و بی آنکه بدانی آن را می فشاری.

 

 

از تو می پرسم :

 

آیا این توقع زیادی است , که از میان همه آدمها یکی برای من

 

 باشد و من فقط برای او . . .

 

 

چرا روزگار اینچنین بازیچه خود می گیرد جوانی را که در دامان

 

خود می پروراند؟

 

 

 

توان این را ندارم که غرور خود را بشکنم  و بی پروا بگویم . . .

 

اما با زبان قلم بروی این صفحه کاغذی و پاک , بی ریا فریاد

 

 میزنم :

 

 

 

(( دوستت دارم ))

+ مورخه  86/09/15   نویسنده مریم بنی جمالی | 
 
Home Page
My E-mail
Archive
پیرامون وبلاگ
خداوندا آرامشی عطا کن تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغئیر دهم و شهامتی عطا کن تا تغئیر دهم آنچه را که میتوانم و دانشی که بدانم تفاوت آندو را...

بایگانی مطالب
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
فهرست
سلام فاحشه !
جبر و اختیار
مسافر ( شعر )
My Love
آفرینش 1
آفرینش 2
السلام وعلیک یا ابا عبدالله
گفتگو با خدا
پیوندها
قصه از کجا شروع شد
دختر پائیز
پائیزک
مرداب زندگی
شب پر ستاره
با لذت زندگی کن ...
اسم نداره !
عصیان نی
دلشده گان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Keyvan

*
*
*
*
*
*
*


www.irLearn.com